داستان کوتاه " هیس"
دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
هوای مطب گرفته و گرم بود. ساعت چهار بعد از ظهر نوبت داشتم. بعد از یک ترافیک خسته کننده یک ساعت دیر رسیده بودم. وارد مطب که شدم با خودم فکر کردم اینهمه آدم کی از خانه راه افتاده اند که الان گوش تا گوش سالن انتظار نشسته اند و چانه شان گرم صحبت شده. یک صندلی خالی کنار در دستشویی گیر آوردم و راهم را به طرفش کج کردم. حس می کردم همه ی چشمها به کفشهایم است و همه ی گوشها به صدای تخ تخشان! به بهروز که پرسیده بود «تو چرا همیشه کتونی می پوشی» گفته بودم «هر وقت با کفش پاشنه بلند راه میرم فکر می کنم همه شهر دارن نیگام می کنن» یک ماه بعد, کادوی تولدم را که باز کردم از دیدن یک جفت کفش مشکی پاشنه بلند که کنارش یک پاپیون مخملی داشت حسابی جا خوردم. گفت«بذار همه نیگات کنن, نترس قورتت نمیدن» و خندیده بود. نگفتم که از بچگی عاشق پاپیون بوده ام اما از وقتی شنیدم «دیگه بزرگ شدی» کفش و لباس پاپیون دار نپوشیده ام. روی صندلی ولو شدم. انگار خیلی رنگ پریده بودم و زیادی نفس نفس میزدم که پیرزن صندلی کنارم از کیفش چندتا شکلات بلور درآورد و داد دستم «بخور مادر, فشارت بیاد بالا» دور لبهایش پر از چین و چروکهای ریز و درشت بود که وقتی لبخند زد همگی به گوشه ی چشمهای سبز یشمی اش منتقل شدند» یاد سمیرا افتادم که به پر و پای مادر پیچیده بود«امسال واسه دانشگاه لنز سبز یشمی می خری؟ با اون مانتو قهوه ای تیره ام که از تارادیس خریدم خیلی آس میشه, اگه موهام رو هم قهوه ای روشن کنم, همون رنگی که پارسال یسنا کرده بود, اووووووووه! تیکه ای میشم واسه خودم.» بعد سینه اش را جلو داد و سمت من گردن کج کرد, چشمهایش را به شیوه ای که خاص خودش بود خمار کرد و به تقلید از خاله سرور گفت «دروغ میگم خواهر؟» و هرهر خندید خوب می دانست عاشق این ژست مسخره ای هستم که از خودش اختراع کرده و مخصوص وقتهایی است که, به قول خودش, قربان خودش می رود. صدای مادر از آشپزخانه آمد «نه حق داری لنز بخری, نه مو رنگ کنی» سمیرا جدی شد و پشت چشم نازک کرد که «اصلا نخر! پولش رو از بابا می گیرم» «اگه گذاشتم یک قرون پول بهت بده اونوقت. مگه همین پارسال نبود که دختر جمیله خانوم چشمش عفونت کرد؟ اونهمه دوا و دکتر و اینور و اونور, آخرش هم دیگه واسش چشم نشد» سمیرا چشم گرد کرد «من رو چه به دختر شلیته خانوم؟ اصلا چه ربطی داره؟» «اون هم از همین کوفتی ها میزد به چشمش که اینطوری شد.» «همه عالم و آدم لنز میذارن هیچی شون نمیشه, حالا تو گیر دادی به دختر جمیله خانوم که چش و چالش از بچگی مشکل داشته ...» خسته از بحث های مامان و سمیرا که هر پنچشنبه تکرار می شد سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و سعی کردم بفهمم چرا سمیرا فکر می کند لنز یشمی و موهای قهوه ای از چشم و موهای سیاه خودش زیباتر است؟ فکر کردم من هم وقتی بیست سالم بوداصلا به رنگ چشم و موهایم فکر می کردم؟ شکلات بلور نعنایی را در دهان گذاشتم و با چشمهای بی رمقم تشکر کردم که احتمالا زیاد محسوس نبود. فکر کردم «جوانی هایش حتما خوشگل بوده و حتما از آن دخترهایی بوده که توی محله هزار تا خاطرخواه داشته و با اینکه دلش با شاگرد مغازه ی شیشه بری سر کوچه شان بوده پدرش او را به مرد پولداری که یک حجره ی دو دهنه ی فرش فروشی داشته شوهر داده... . داشتم داستان زندگی پیرزن چشم یشمی را در ذهنم می بافتم که منشی مطب از دستشویی بیرون آمد و نشست پشت میزش. نگاهش را به میز دوخت و به دفتر و دستکش ور رفت. طوری که صدای کفشهایم زیاد به گوش نرسد رفتم کنار میزش و دفترچه ی بیمه ام را گذاشتم روی آن. نگاهی به اسمم انداخت و گفت«ساعت چهار نوبت داشتی» «آره» «پس چرا الان اومدی؟ باید بشینی تا آخر وقت» بی حوصله نگاهم کرد و بعد انگار دلش به حالم سوخته باشد گفت«حالا بشین شاید بین مریض بفرستمت» حتما به نظرش خیلی خسته و زرد و وارفته آمده بودم. برگشتم به صندلی کنار پیرزن. دلم می خواست اگر نگاه یشمی اش به من افتاد لبخند بزنم اما نگاهم نکرد. یک تسبیح آبی شیشه ای در دست گرفته بود و زیرلب ذکرهایی می گفت که فقط صدای «س»هایش مفهوم بود. در ذهنم مجسم کردم اگر تسبیحش گردنبند بود چقدر زیبا می شد. با دیدن تسبیح های دانه شیشه ای همیشه همین تصویر در ذهنم مجسم می شد. چه تسبیح هایی که در بچگی برای گردنبند کردنشان پاره نکرده بودم! رو به رویم زن سفید روی جوانی نشسته بود. نوزادی سه چهار ماهه به بغل داشت که در یک پتوی صورتی پر از عکسهای شیشه ی بچه, پستانک, جغجغه و عروسک پیچیده شده بود. یک دختربچه ی مو فرفری با پوست جوگندمی هم دور و برش می پلکید که سه چهارسال بیشتر نداشت و حسابی کلافه به نظر می رسید. هر از گاهی با بی حوصلگی می گفت«مامان!» و زن سفید رو تشر می زد «هیس! شلوغ نکن!» دختر ساکت می شد و سگک کیف مادرش ور می رفت. اصلا شبیه مادرش نبود.سعی می کردم سن و سال زن سفید رو را حدس بزنم که کسی پرسید «چند سالته؟» نگاهم را به طرف صدا چرخاندم. زن نسبتا چاق و سبزه رویی بود که عصبی به نظر می رسید و همه ی تلاشش را برای نگه داشت یک لبخند مصنوعی روی لبانش به کار بسته بود! زیر چادرش روسری مشکی براق و بلندی به سر داشت که با گیره آن را زیر چانه اش محکم کرده بود. دور هدبند سیاهی که تا روی ابروهایش آمده بود با نوار طلایی تزیین شده بود. زردی النگوهای طلایش چشم را میزد. فهمیده بود که نگاهش می کنم. روسری اش را جلوتر کشید و در جواب زن سفیدرو که گفته بود «بیست و هشت» گفت «هنوز جوونی, این یکی هم پسر نشد وقت داری یکی دیگه بیاری» دندانهای بدرنگش از لای لبخند مصنوعی اش ریخت بیرون. زن سفیدرو ابروهایش گره خورد و پیشانی اش چین افتاد. انگار از فکر آوردن چهارمین بچه دلش آشوب شده بود. از روی عادت لبخند خشکی زد که با اخم ابروهایش اصلا تناسب نداشت. زن چادری روسری اش را جلوتر کشید و پرسید «چه اسمی در نظر داری براش؟» به جمله بندی عجیب و غریب زن چادری فکر می کردم که شنیدم «هرچی آقام بگه. مادرشوهرم میگه چون بچه ت اولاد پیغمبره باید حتما اسم ائمه روش باشه» زن چادری که هنوز در نگه داشتن لبخند روی لبهای بی حالتش اصرار داشت گفت «آره راس گفته, خدا قهرش میاد» منشی صدا زد «کشمیری» زن چادری روسری اش را جلو کشید النگوهایش جرینگ جرینگی کرد, کیف مشکی اش را که پر از زیپ و دکمه و حلقه های طلایی بود از کنار صندلی برداشت و گفت «فعلا با اجازه, ایشالله که این یکی پسره» و رفت سمت اتاق سونوگرافی. دخترک موفرفری گفت «مامان» جوابی نگرفت. ادامه داد «چرا ایشالله این یکی پسره؟» «چ»ها و «س»ها را «ش» تلفظ می کرد. مادرش گفت «هیس! شلوغ نکن!» گفتم «بهار! بیا کتابهات رو بذارم تو کوله ت.» کوله به دوش آمد و پشت به من ایستاد. کتابهایش را به زور میان عروسک نارنجی و خرس مخملی اش «همون که خاله سمیرا چشمش رو در آورد» فشار دادم. دهان باز کردم که غر بزنم «حالا باید این دوتا رو همه جا دنبال خودت بکشونی؟» که گفت «مامان!» _«چیه؟» از نفس عمیقی که کشید حدس زدم قصد دارد حالا حالاها حرف بزند «من فکر می کنم که خوش به حال زنها. آخه خیلی خوشبخت ترن. یعنی از مردها. آخه می تونن خودشون بچه بیارن, ولی مردها که نمی تونن. حتما باید زن بگیرن که واسشون بچه بیاره, اما زنها می تونن شوهر نداشته باشن ولی هر وخ که خواستن ...» نداشتم بیشتر از این در دنیای شیرینش خیالبافی کند, زیپ کوله اش را بستم و گفتم «نمیشه که. باید اول عروسی کنن که خدا بهشون بچه بده» برگشت و با چشمهای درشت و سیاهش زل زد به لبهای من «یعنی خدا اگه عروسی نکنن بهشون بچه نمیده؟» چشمهایش غم گرفت «چرا؟» _«چون اگه زنها شوهر نداشته باشن بچه شون بابا نداره, غصه می خوره» انگار حسابی قانع شد. گفت «آخ آره!» راه افتاد سمت کفشهایش. نفهمیدم با من بود یا با خودش که «حیف شدآ. حتما باید عروسی کنم یعنی ...» ناخواسته نقشه های آینده اش را نقش بر آب کرده بودم. چاره ای هم نبود! بچه ی سه چهار ماهه که انگار تا آن موقع خواب بود چشم باز کرد و شروع کرد به نق زدن. مادر تکانش داد و پیش پیش کرد و گفت «هیس! شلوغ نکن!» اما فایده ای نداشت. بچه را گرفت زیر چادرش. صدای ملچ ملوچ کردن بچه جایه گریه اش را گرفت. چشمهای مادرش به کف سالن بود. گونه هایش انگار سرخ شده بود. دوباره گر گرفتم و عرق کردم. نفسم انگار با زور بالا می آمد. روی دیوارهای سالن دنبال دریچه ی کولر گشتم. درست بالای سرم بود. بلند شدم و روی صندلی زن چادری که هنوز خالی مانده بود نشستم. باد کولر حالم را جا آورد. خواستم سرم را به دیوار پشتم تکیه بدهم که شنیدم «حامله ای» زن سفید رو طوری که کسی صدایش را نشنود پرسیده بود. انگار کسی پرسیده باشد «آدم کشتی؟» جواب دادم «نه. نمی دونم» چند ثانیه نگاهش روی صورتم ماند انگار می گفت «هستی» بعد رویش را سمت دختر موفرفری که باز گفته بود «مامان» برگرداند و گفت «هیس!» صدای تخ تخ کفشی توجهم را جلب کرد. دختر جوان و لاغراندامی وارد شد و یکراست رفت سراغ منشی «برای چک آپ اومدم» برگشت و به صندلی های مطب که همگی پر بودند نگاهی انداخت و پشت چشم نازک کرد. بینی اش را چسب زده بود. سمیرا گفته بود «پس یه پولی بده بذار بینی م رو عمل کنم» و من از تصور اینکه سمیرا بینی اش را عمل کند دلم گرفته بود.ابروهای دختر جوان صاف و بی حالت بود و کلی از چشمهایش فاصله داشت. سایه ی آبی روشنی پشت چشمش زده بود و در هر ثانیه دو سه بار پلک می زد. مژه هایش خیلی بلندتر از حد طبیعی بود. با این فکر که «شاید مصنوعی باشه ...» سرم را به دیوار پشتم تکیه دادم سالن مطب ساکت شده بود. انگار مریضها همه ی درد دلهایشان را کرده بودند و دیگر چیزی برای گفتن نداشتند. صدای خفه ی ماشینها از پنجره تو می زد, گهگاهی صدای گریه ی بچه, صدای کفش پاشنه بلند و صدای منشی به گوشم می خورد. خنکای کولر خیلی دلچسب بود. پلکهایم روی هم افتادند ... دستهای بهروز لای موهایم بود. به زور پلکهای را باز کردم. لبخند زد «بهتری؟» نا نداشتم سرم را تکان بدهم پلکها را بستم و باز کردم یعنی «آره» از صبح هرچه خورده بودم بالا آورده بودم. هر بویی حالم را بد می کرد. از دیروز که جواب آزمایش را گرفته بودم انگار حالم بدتر شده بود. مادر بهروز گفته بود «من سر بهروز که حامله بودم تا نه ماه ویار داشتم ...» ادامه ی حرفهایش را نشنیده بودم. نمی خواستم کسی حرفی از بارداری بزند. دلم می خواست فرار کنم, فراموش کنم. بهروز همچنان لبخند می زد. نشستم و پاهایم را از تخت آویزان کردم. پرسید «چیزی می خوای؟» _«تشنمه» رفت سمت آشپزخانه. سرم گیج می رفت. از جایی بوی پیاز سرخ کرده می آمد. دویدم سمت دستشویی. بوی عطر تندی به دماغم خورد. تنم سرد شده بود. چشمهایم را باز کردم. کنار پیرزن چشم یشمی پسر جوانی روی صندلی خم شده بود و دستش را به پهلوی سمت راستش گرفته بود. رنگش مثل زردچوبه شده و چهره اش پر از درد بود. انگار نفس نمی کشید. لب پایینش را گاز گرفته و ابروهایش را در هم کشیده بود. منشی به زن سفیدرو گفت «میشه جای شما این آقا بره؟» زن سفید رو به بچه ای که در بغل داشت نگاهی کرد و من من کنان گفت «بچه هام دیگه کلافه شدن, خیلی وقته اینجام, شوهرم الان از سر کار میاد ...» منشی بدون ایکه منتظر تمام شدن جمله بماند نگاهی به پسر جوان انداخت, شانه ها را بالا داد و برگشت پشت میز. پسر جوان چشمهایش را محکم بست و نفسش را بیرون داد. دفترچه بیمه اش در دستش مچاله شده بود. زن سفید رو دست دختر موفرفری را گرفت و رفت سمت اتاق. اولین نوروز بعد از عروسیمان بود. چند ساعتی به تحویل سال مانده بود. بهروز زانوهایش را جمع کرده بود توی شکمش, دستهایش را دور زانو قلاب کرده بود و به خودش می پیچید. کنارش روی زمین نشسته بودم و بی صدا اشک می ریختم. مادر چشم غره می رفت. چند دقیقه پیش مرا برده بود توی اتاق و گفته بود «انقدر جلوش نشین گریه زاری کن دردش دوبرابر میشه این ریختی ببیندت» نمی توانستم. دست خودم نبود. سعی کردم در اتاق بمانم اما طاقت نیاوردم. رفتم کنارش و طوری که متوجه نشود نشستم به گریه کردن. مادر در هر جمعی که صحبتش پیش می آمد می گفت «سارا دست به ابغوره گرفتنش خوبه. گنجشک جلوش بمیره شروع می کنه به زار زدن, اشکش همیشه تو آستینشه» بعد زیر زیرکی نگاهی به من می انداخت و لبخند آرامی زد که یعنی «دلگیر نشو» از آن شب تحویل سال به بعد هم برای اثبات ادعایش خاطره ی سنگ کلیه داشتن بهروز و مدام اشک ریختن من را به عنوان مثال شرح می داد و من بدون اینکه به بهروز نگاه کنم می دانستم که به من خیره شده و لبخند می زند. بهروز همیشه می خندید – به جز آن شب که کلیه اش درد می کرد. حتی وقتی بهار دستش را با لبه ی شکسته ی در قندان بریده بود و من روی صندلی بیمارستان نشسته بودم و به قول مادر آبغوره می گرفتم او با دستمال دست بهار را گرفته بود و با لبخند قربان صدقه اش می رفت. تنم سرد شده بود. دستهایم انگار می لرزید. پسر جوان هر چند لحظه یکبار, بدون اینکه دندانهایش را از هم باز کند می گفت «آخ». انگار صدای بهروز بود. بغض گلویم را گفت. از اینکه یک وقت گریه ام بگیرد عصبی شده بودم.پیرزن می گفت «تحمل کن مادر» «آخ» صدای بهروز بود. منشی صدا کرد «خانوم با شمام. بفرمایید تو» صدایم می لرزید «من عجله ندارم. جای من این آقا برن« چشمهای پسر جوان آهسته باز شد و به دنبال صدا گشت. انگار گفت «ممنون» انگار گفتم «خواهش می کنم» بدون اینکه کمرش را راست کند بلند شد و آرام آرام رفت سمت اتاق. فکر کردم کاش بهار بهانه نگیرد و مادر را کلافه نکند. پیرزن با چشمهای یشمی اش نگاهم می کرد. از فرصت استفاده کردم و لبخند زدم. ((( پایان )))

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب